تبليغاتX
بسوی بی نهایت
 او

                                                           بسمه تعالی

شب بود ومن تنهای تنها،وتنها تر از همیشه،دراتاق مشغول کتاب خواندن بودم،ویک دفعه گوشی ام زنگ خورد،وجواب دادم وصدای یکی از بهترین دوستانم که سالها بود،از همدیگر جدا شده بودیم ،شیندم،واوگفت من به نزد تو می ایم،بدون مکث حرفشو قطع کردم،گفتم مگر شما به کجاهستید؟گفت من نزدیگ شهری که تو زندگی می کنی هستم،من فورا گلایه را شروع کردم،گفتم منوفراموش کرده ی اری؟گفت چطورمگه؟گفتم به شهری که من زندگی می کنم تو میای امااز من خبر نمی گیری؟گفت نه الان رسیده ام،بازهم گفت دلم برات تنگ شده است،الان دارم به دیدنی شما می ایم،ومن گفتم منتظرت هستم،چقدر خوشحال شده بودم وخوشحال تر اینکه بهترین دوستی قدیمی ام را دوباره می دیدم،باخودم گفتم دیگر از تنهای درامدم،دیگرهیچگاه تنها نخواهم بود.ومن منتظراونسشته بودم،لحظه شماری می کردم،وهرثانیه برام دیری می کرد،رفیقان اتاقم همه خوابیدند،وفقط من بودم که همه چیزرا فراموش کرده بودم،ولحظه شماری می کردم،که کی دوستم از راه برسد،واز شوق دیدنی اون باخودم بازی می کردم،چی احساسی برام دست داده بود،دنیابرام چراغانی شده بود همه چیزبرام زیباشده بود،باساعت که روی دیواربودنگاه کردم،دیدم خیلی دیرشده،اما از بس که علاقه ی دیداراورا داشتم،هیچ توجه به دیری ساعت نکردم،اما شب به پایان امد،ولی اونیامد،بازهم دلم درفضای از تنهای سفرکرد.

                                                              صادقی

|+| نوشته شده توسط .... در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387  |
 
 
بالا